![]() |
![]() |
|
|
من دارم راه میرم
من دیگه خیلی بزرگ شدم و خودم به تهنایی دارم راه میرم بدون کمک و بدون اینکه مامان وبابا دستمو بگیرن.هورااااااااااااااااااااااااااااا
چهار پنج ماهی میشد که همش دست مامان یا بابا رو می گرفتم و با کمکشون تو خونه راه می رفتم.البته راه رفتن که هیچی می دویدم و شبا میدیدم که قیافه مامانم اینجوری شده ولی خودش می گفت اگه کیلومتر شمار داشتم مسافت تبریز تا تهران رو نشون میداد.من که منظورشو نمیفهمم شما چی خلاصه هفته پیش در چهارده ماه و نیمگی تصمیم گرفتم مستقل بشم و در عملیاتی ضربتی شروع کردم به راه رفتن.بابا و مامان هم همش میگن چطور شد که یه شبه پسرمون راه افتاد آخه دیگه خسته شدم از بس با اونا راه رفتم خب نمی تونستن با سرعت من راه برن حوصلم سر میرفت دیگه
براتون بگم از شیطونیهام هر آهنگ شادی میشنوم نانای میکنم حسابی دیگه فرقی نداره کجا باشم خونه خیابون رستوران... صداهارو تقلید میکنم : صدای کلاغ گاو موتور سیکلت هواپیما پیشی هاپو بابامو صدا میزنم مامانمو صدا نمی زنم چون نیازی نیست آخه همیشه پیشمه و چسبیدم بهش دگمه سی دی پلیر رو صد بار پشت سر هم فشار میدم اونم صد بار روشن و خاموش میشه با ماشینام بازی می کنم روی زمین میکشمشون و صداشونو در میارم خیلی علاقه دارم در ظرفها و شیشه هارو باز کنم(البته زورم نمیرسه)و بعد ببندمشون خیلی تلاش می کنم لباسامو و کفش و جورابمو خودم بپوشم وقتی مامانم می خواد شلوار پام کنه پامو بلند می کنم تا کارش آسونتر بشه تازگیا از حموم بدم اومده آخه آب میریزن رو سرم منم خوشم نمیاد جیغ بنفش می کشم. گوشی تلفن رو به صورتم می چبسونم و الو می کنم کتاب خوندن رو همچنان خیلی دوست دارم
صندلی ماشینم رو هم خیلی دوست دارم و وقتی توش می شینم دیگه هیچکس رو حتی مامانم رو تحویل نمی گیرم
رفته بودیم ماهی بخریم از بوی ماهی همش عق زدم پارک ائل گلی هم که رفته بودیم از بوی آب استخرش همش عق میزدم آخه این چه بوهاییه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 مهر1388ساعت 0:0 توسط انیس |
|
|
اینم از عکسایی که قولشو داده بودیم:
عکسای تکی همینا بود بقیه اش با بابا و مامانه که بی حجابه واما... براتون بگم از کارهام یه کار مهمی که تو ماه رمضون یاد گرفتم اسمش نماز خوندنه.تا میگن نماز بخون خم میشم وسرمو میذارم رو زمین.بعضی وقتا هم یه چیز گردی هست که بهش میگن مهر اگه دستم برسه ورش میدارم و سرمو روی اون میذارم نمی دونم این چه کاریه ولی بابام این کارو می کنه تا صدای هواپیما رو میشنوم دستمو رو هوا می چرخونم و صدای هواپیما در میارم بعد از خوردن قطره آهن مامانم میگه بریم مسواک بزنیم تا دندونات سیاه نشه راستی من شش تا دندون دارم و حسابی ازشون استفاده می کنم از صبح که بیدار میشم تا شب به جز ساعتهای خوابم وقتی سرم یا دست و پام به جایی می خوره یا به اصطلاح دانگ می شه با دستم نشون میدم تا مامانم بوسش کنه و خوب بشه خیلی تلاش می کنم تا کفش و جورابم رو پام کنم ولی نمی دونم چرا وقتی میذارمش روی پام و فشار میدم هیچی نمیشه و توی پام نمیره کنترل تلویزیون رو برمیدارم و از دور میگیرمش به سمت تلویزیون هیچی نمیشه میرم جلو و میکوبمش به شیشه تلویزیون بازم هیچی نمیشه این بزرگترا چیکار می کنن آخه جاروی شارژدار رو میکشم به زمین و صداش رو هم خودم با دهنم در میارم آخه اینم مثل بقیه چیزا تو دست من کار نمی کنه کلا به نظافت خیلی علاقه دارم دستمال یا هرچیز مشابهش از قبیل رومیزی یا لباسهای خودم رو برمیدارم و باهاشون همه جارو تمیز می کنم رو میزا میکشم رو زمین میکشم و... تی آشپزخونه خیلی چیز خوبیه مخصوصا مال مامان جونم رو خیلی دوست دارم و آشپزخونه اش رو تی می کشم تو راه رفتن هم کلی پیشرفت کردم و تا حالا سه بار تونستم بدون کمک حدود سه متر راه برم ولی از اونجایی که خیلی شجاع هستم
واما... روز پنجشنبه یه نی نی پارتی دیگه داشتیم توی پارک من وقتی ببینم چشمای مامانم این طوری شده ولی بازم خوب بود آخه هم دوستامو دیدم هم خاله هارو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 17:22 توسط انیس |
|
|
سلام
من هفته پیش سرما خورده بودم هنوز هم سرفه می کنم و مماغم می خاره به مامان و بابام هم سرایت دادم ولی حال خودم بهتر از اوناس.
جهت اطلاع دوستانم که منتظر عسکای تفلدم هستن باید بگم که آقای عکاس مارو سر کار گذاشته
خودمون هم عکس گرفتیم ولی بیشترش خانوادگیه. مامانم و بابام از روزی که رفتیم تفلد دوستم ایمان تصمیم گرفتن که برای من تفلد شلوغ نگیرن و فقط یه تفلد خانوادگی بگیرن
خلاصه اینکه روز سه شنبه ۶ مرداد یه کیک برام خریدن و تو خونه مادر(مامان بابا) یه تفلد برام گرفتن که خونواده دختر خاله بابا هم همون روز از تهران اومدن تا تو جشن تفلدم باشن.خیلی خوش گذشت خیلی هم کادو گرفتم.یه بعبعی خوشگل هم گرفتم که بعدا عکسشو میذارم.خیلی دوسش دارم.
روز ۷ مرداد هم صبح رفتیم خانه بهداشت من هم که نمی دونستم چه خبره تو اتاق کلی خندیدم و خوشحالی کردم بعد دیدم خانوم بهداشت یه چیزی زد تو بازوم و خیلی دردم گرفت و یه جیغ بنفش کشیدم و گریه کردم
بعد از ظهر هم رفتیم کیکم رو که قبلا مامان و بابا سفارش داده بودن گرفتیم و رفتیم همونجایی که بهش میگن آتلیه و همون آقای عکاس بد قول توش میشینه.منم اصلا از اونجا خوشم نیومد و مثل دفعه قبلی که به یه آتلیه دیگه رفته بودیم همش بداخلاقی کردم بعدشم رفتیم خونه باباجون اینا و یه جشن تفلد دیگه هم اونجا گرفتیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 شهریور1388ساعت 1:13 توسط انیس |
|
|
این آقا پسر من هر چی بزرگتر میشه شیرین تر میشه اصلا من فکر کنم جنسش از عسل و نبات و هر چیز شیرین و خوشمزه دیگه است.
یه ماهیه که از حالت خوابیده بدون کمک بلند میشه و میشینه دستش به هر جایی میرسه خودشو میکشه تا بلند بشه از بین اسباب بازیهاش شیپورشو پیدا می کنه و جلو دهن من میگیره تا براش بزنم یا اینکه خودش فوت می کنه ولی نمی دونه کجارو فوت کنه از دستمال کاغذی خیلی بدش میاد دستمالارو می کشه بیرون پار پاره می کنه بعدشم عق می زنه
راستی پس فردا پسرم یکساله میشه افشین جونم تولدت مبارک فرشته کوچولوی مامان و بابا ایشالله که همیشه سالم و سلامت و شاد و خندون باشی و هرگز غصه به دلت راه پیدا نکنه ایشالله همیشه تو زندگیت موفق باشی و به تمام خواسته هات برسی خدایا شکرت از این نعمت شیرینی که به ما دادی که لحظه های زندگیمون رو شیرین تر و شیرین تر میکنه خدایا این نعمتت رو برامون حفظ کن و همیشه همراهش باش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 0:57 توسط انیس |
|
|
بای بای که خیلی وقته می کنم
دس دسی می کنم همه رو ناز می کنم کلاغ پر می کنم سر سری می کنم امروز هم نانای یاد گرفتم.هوراااااااااااااااااااااا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 تیر1388ساعت 23:6 توسط انیس |
|
|
افشین عزیزم امروز ۲۰ تیر ۸۸ دوبار و هر بار دو قدم بدون کمک راه رفت
هم مامان و باباش رو خوشحال کرد هم خودش ذوق زده و خوشحال شد خدارو صد هزار مرتبه شکر که این نعمت بزرگ رو به ما داده پسرم تو چقدر خوبی من و بابا خیلی دوست داریم در روز مادر امسال چقدر خوشحال بودم آخه اولین روز مادرم بود .بابا هم چند روز پیش اولین روز پدرش رو گذروند(با خوشحالی زیاد) و اما کارهای جدید من خیلی مامانی شدم و همش به مامانم می چسبم و اگه کسی منو از مامانم بگیره (حتی بعضی وقتا بابام ) جیغ می زنم و گریه می کنم علاقه شدیدی به حموم و توالت و انباری واین جور جاها دارم که مامانم نمیذاره زیاد توش بمونم منم تا می بینم در بسته شد جیغ وداد راه میندازم تا دوباره منو به اونجا برگردونه. وقتی هم تو روروئک هستم تا در توالت یا حموم باز میشه با سرعت نور و با پای برهنه خودم رو میندازم تو روز پنجشنبه ۱۱ تیر رفتم تفلد جاتون خالی راستی هفته پیش رفته بودیم نمایشگاه بین المللی که دوستم ویونا هم با مامانش اومده بود ولی تو کریر بود و چون باد میومد ما نخواستیم سایه بونش رو کنار بزنیم و نتونستیم ببینیمش دوشنبه هم رفتیم مسافرت به یه شهر نزدیک که دریا داره ولی اثری از دریا نبود چون آب خیلی کم شده بود ولی من حسابی برنزه شدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 تیر1388ساعت 0:14 توسط انیس |
|
|
من و مامانی روز سه شنبه دوم تیر ماه رفتیم مهمونی خونه خاله نسیم که دوست مامانیه
آخه خاله نسیم یه ماه پیش یه نی نی پسمل به دنیا آورده که اسمشم آرتا گذاشتن یه نی نی کوشولو که همش لالا می کرد بعد مامانم همش به من می گفت پسرم تو هم انقدر کوچولو بودی هااااااااااااااااا به هر حال اینم عکس من و دوست جونم آرتا
تا یادم نرفته بگم که دندون چهارمم هم درومد خیلی هم مهربون شدم همش مامانمو بغل می کنم گازش می گیرم خودمو میندازم تو بغلش از حالت نشسته (توی بغل )یهو افقی میشم خیلی هم خجالتی هستم وقتی غریبه ها باهام حرف میزنن تو بغل مامانم قایم میشم پیشی هارو خیلی دوست دارم مخصوصا پیشی در خونه باباجون اینا که عکسشم هست تو خواب بلند بلند می خندم بعد از خوردن آب و آبمیوه میگم به به دیروز کتلت رو افتتاح کردم و امروز کوکوی سیب زمینی. دو سه روز پیش هم نون و پنیر و کره با چایی شیرین
علاقه خاصی هم به سیم آنتن باباجون اینا دارم
قبلا کالسکه سواری رو دوست نداشتم ولی حالا دیگه خیلی دوست دارم بعضی وقتها هم توش می خوابم دو ساعت
راستی روز پنجشنبه ۱۱ تیر تولد دعوت شدم که نمی دونم چیه میرم میبینم میام تعریف می کنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 تیر1388ساعت 23:45 توسط انیس |
|
|
من یازده ماهه شدم
یه ماه دیگه یک ساله می شم.به به
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 تیر1388ساعت 19:17 توسط انیس |
|
|
من دو سه هفته پیش برای اولین بار رفتم نانوایی عجب جای باحالی بود نمی دونستم کجارو نگاه کنم
قبلا چند بار تو سوپرمارکت و قنادی و بوتیک رفته بودم حتی تو سوپرمارکت هرچیزی رو که دستم بهش میرسید کشیدم و ریختم ولی بازم نانوایی جای قشنگتری بود.
دیروز هم برای اولین بار رفتم شهر بازی باغلارباغی مامانی شامم رو برداشته بود همونجا تو هوای آزاد خوردم.خیلی خوش گذشت. نی نی هارو دیدم.وسایل بازی رو نگاه کردم مخصوصا یه هلیکوپتر بود که خیلی ازش خوشم اومد بعدش هم رفتیم باغ پرندگان و من انواع حیوانات رو دیدم.یه آقا شیرگنده هم بود که خیلی ترسناک بود عکساشو بعدا میذاریم راستی من سه روزه که دارم خودم غذا می خورم و بعد از تموم شدنش مامانم میگه باید بریم حموم. نمی دونم چرا
اینم یه مدل خوابیدن
اینم یه مدل دیگه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 خرداد1388ساعت 23:42 توسط انیس |
|
|
بالاخره دندون سوم من با فاصله سه ماه از دندون اولم روز پنجشنبه ۱۴ خرداد بیرون زد و من دوباره خوش اخلاق شدم و شیطونی هامو از سر گرفتم
و حالا شیطونی های افشین خان ارباب من یاد گرفته دو طرف روروئک رو بگیره بلندش کنه و از هر مانعی رد بشه از جمله اینکه بلندش می کنه و می پره توی آشپزخونه که کف آشپزخونه ۶-۷ سانت بلندتر از کف خونه است یه پوزیشن به پوزیشنهای شیر خوردنش اضافه شده و اونم اینه که در حال روروئک سواری هوس میکنه شیر بخوره حالا شما پوزیشن من رو مجسم کنید روی گردن من یه خال کوچیک به قطر تقریبی سه میلیمتر هست که این آقا پسر رو بسیار مشغول می کنه و همش در تلاشه که این خال رو بکنه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 خرداد1388ساعت 22:43 توسط انیس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در روز هفتم مرداد ماه 87 خدا به ما فرشته ای داد که زندگی ما رو تبدیل به بهشت کرد.
من ماهها قبل از تولدش نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم.با این امید که خودش بزرگ بشه و ادامه بده. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|