تبليغاتX
افشین شازده پسر مامان و بابا
تو این هجده ماهی که من مادر یک فرشته کوچولوی مهربون بودم قشنگ ترین لحظات زندگی رو گذروندم و هر روزی که می گذره  این لحظه ها شیرین تر و شیرین تر  می شه . نمی دونم چه جوری خدا رو شکر کنم که این نعمت بزرگ رو به من داده.

فقط دعا می کنم هیچوقت اشکش رو نبینم که اصلا طاقت ندارم.دعا می کنم توی زندگیش معنی غصه رو نفهمه و غم به دلش راه پیدا نکنه.

روز چهارشنبه واکسن هجده ماهگی افشینمو زدیم که فکر می کنم بدترین واکسن همین بود.از بعد از ظهرش تب کرد.پاش ورم کرد و کبود شد  از فرداش هم بچه ام بی اشتها شد وهر چی میدادم بالا می آورد گلاب به روتون این استفراغها همراه شد با اسهال شدید و ما متوجه شدیم که ربطی به واکسن نداره و یه بیماری ویروسی گرفته.سه تا دکتر بردیمش و کلی هم پسرم گریه کرده تا پا می ذاشتیم تو مطب شستش خبردار می شد ومیزد زیر گریه.

مامانشم که بدتر از خودش دیروز انقدر گریه کردم کا باباش گفته من باید اول تورو درمان کنم بعد افشین رو . مال تو شدیدتره 

امروز که دوشنبه اس هنوز حالش خوب نشده.از روز پنجشنبه لب به غذا نزده همه اش آب می خوره و شیر دلم براش کبابه.خدایا کمک کن زودتر خوب بشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 9:33  توسط مامان انیس | 
 دندون نهم من هم درومد

واین هم چند تا عکس از شیرین کاریهای من

 

افشین در حال رقصیدن

 

 در حال آواز خواندن

 

در حال بازی

 

در حال ابراز محبت به نی نی

 

آماده برای ددر

البته این کنترلی که در تصویر می بینید دو روزه که غیب شده و معلوم نیست که یک بنده خدایی اونو کجا انداخته  احتمالا توسط همون بنده خدا تو آشغالها افتاده و تماس فرت

 

در حال شماره گیری

 

 

و...

 

 

راستی پنجشنبه هفته پیش با مامانی رفتیم خونه خاله مینا که خاله نسیم و پسرش آرتا هم اومده بودندو من و آرتا خیلی بازی کردیم و خوش گذروندیم البته آرتا در مقابل من که واسه خودم مردی شدم خیلی کوچیک بود حتی راه رفتن رو هم بلد نبودمن خودم سالهاست که بلدم راه برمولی به هر حال خیلی خوش گذشت

 

 

 

واین هم عکس ژاکتی که مامانم سخت مشغول بافتنشه و من فکر می کنم تابستون مجبور بشم بپوشمش آخه سرعت مامانم خیلی بالاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت 0:11  توسط مامان انیس | 

افشین کابوی

و افشین باسلیقه:

وای نمازم قضا شد

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 22:0  توسط مامان انیس | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 0:44  توسط مامان انیس | 
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

بعد از مدتها مامانم تصمیم گرفت وبلاگم رو آپدیت کنه.هورررررررررررررررررررررررررا

 

هفته پیش مامان و بابا منو بردن مسافرت .

یه جایی که بهش میگفتن جزیره کیش که کلی دریا داشت

جای همتون خالی

 هواش خیلی خوف بود و من از شر این کاپشن و شال گردن و کلاه خلاص شده بودم و با لباس نازک حال می کردم

 

ولی

از اتاقمون خوشم نمی اومد شب اول که همش گریه کردم ونمی خواستم برم تو اتاق.چشمتون روز بد نبینه بلایی سر مامان و بابا آوردم که مجبور شدن برن تو حیاط هتل منو بخوابونن بعد برن تو اتاق

البته صبح که بیدار شدم دیدم تو اتاق هستم اگه شب فهمیده بودم نمی ذاشتم همچین کلاهی سرم بذارن

شبهای بعد به اتاق عادت کردم و تنها جایی که بدم میومد گلاب به روتون توالت اتاقمون بود که تا روز برگشت پامو توش نذاشتم و نپرسین که مامانم با این مشکل چیکار کرد چون این یه رازه

بیشترین جایی که رفتیم مراکز خرید بود که مامانم عاشقشه البته بیشتر خریدا هم برای خودم بوده و از این بابت خیلی خوش به حالم شده

توی پاساژها که خیلی هم شلوغ بودن به خاطر عید غدیر پر نی نی بودو از اونجایی که من عاشق نی نی ها هستم مخصوصا نی نی های بزرگتر از خودم  کلی ذوق کردم و استعدادهای من شکوفا شد از جمله اینکه

بدو بدو دنبال نی نی ها میرفتم بغلشون می کردم و بوسشون می کردم بعد هم از خوشحالی دور خودم می چرخیدم و آواز دددد... با خنده بلند بلند می خوندم

ولی یکبار که خیلی ذوق کردم و رفتم نی نی رو بغل کنم نی نی دخمل که کمی از من بزرگتر بود نتونست خودشو نگه داره و دو تایی افتادیم و کله هر دوتامون دانگ شدمن که مرد بزرگی هستم برای حفظ کاریزما زود بلند شدم و فقط دو سه قطره اشک ریختم ولی نی نی دخملنمی دونین که چقدر گریه کردالبته هیچ کدوم چیزیمون نشد

یک روز هم رفتیم باغ جوجوها ببخشید پرندگان که من همش دنبال طاووسها کردم و آخرش هم موفق نشدم بگیرمشون

بعدش رفتیم ماهیهارو دیدیم که خونه شون پر آب شده بودو من ازشون نترسیدم حتی از کوسه که مامانم ازش می ترسید

بعد هم رفتیم دلفینهارو ببینیم که اصلا نظر من رو جلب نکردن

 مامانمو نگین که نمی دونست چه جوری نگاه کنه ولی به نظر من پیچهای صندلی خیلی جالبتر بودن و من همش با اونا ور رفتم و بابام هم که همش دنبال من بود و اصلا نفهمید دلفین کدومه و اسب آبی چیه

توی باغ پرندگان هم یه عکس ازمون گرفتن و روی بشقاب چاپ کردن که قیافه من خیلی دیدنیه حتما براتون میذارمش

یه روز هم رفتیم اسکله و مامان و بابا با حسرت دو چرخه سوارهارو تماشا کردن و من هرچی گفتم برین سوار شین من اینجا منتظرتون می مونم حرفمو گوش نکردن که نکردن

خلاصه سفر کیشمون  به پایان رسید و هر سه تامون با بی میلی برگشتیم

عکسای سفر تو کامفیوتر دایی جونمه که بعدا براتون میذارم.

 

ده روز دیگه من ۱۷ ماهه میشم. حالا براتون بگم از کارهایی که میکنم

 

همیشه میرفتم پشت در اتاقم قایم می شدم ولی حالا یه کلبه کوچولو دارم که از کیش آوردیم.میرم توش و با خودم کلی بازی می کنم بعد سرمو  میارم بیرون و میگم دااااااااااااا(دالی)

عاشق تلویزیون شدم هرچی مامانم میگه نگاه نکن گوش نمی دم بعد میاد خاموشش می کنه خودم میرم روشن میکنم

آواز می خونم اساسی : تاب تاب عباسی رو آهنگشو کامل می خونم با کلمات بابا دادادا

و یه اهنگ از موتزارت که مامانم موقع لالا برام زمزمه میکنه هفت تا نتش رو تکرار میکنم که همه بهم می گن موسیقی دان

وقتی بابام لالاس میزنمش تا بیدار بشه

عصبانی میشم اساسی و سر و صورت همه رو چنگ می زنم

مهربون هم هستم مامان و بابامو بغل می کنم صداهای قشنگ براشون در میارم بوسشون می کنم.تو شکم مامانم فوت می کنم و باهاش بازی می کنم

از مبل و صندلی ها بالا میرم

به کلید و سویچ خیلی علاقه دارم هرجا کلید پیدا کنم مکنمش تو سوراخ کلید

گوشی تلفن رو برمی دارم و میگم ادو(الو)

تقریبا همه وسایل خونه رو میشناسم و خیلی حرف گوش کن هستم هر کی هرچی ازم بخواد براش می برم

ادای مهماندار هواپیمارو هم بلدم دربیارم که درهای خروج رو نشون میده.

تمام اعضای بدن و صورت رو می شناسم:دست پا شکم چشم دهان زبان دندان دماغ گوش

کلماتی که میگم:

بابا-ماما-دادو(دایی جون)و دادا-دودو(جوجو)-آبه-به به-بوف-پیف پیف-آقا-ده دو(یک دو)-دوت(توپ)-دن دن(می می و نی نی )

صداها:

قارقار(کلاغ)-بع بع(ببعی)-مااااااااااااا(گاو)-هاپ(سگ)-مممممم(گربه)-دوووووووووووو همراه با چرخش دست(هواپیما) -صدای موتورسیکلت-زنگ تلفن و زنگ آیفون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 18:20  توسط مامان انیس | 
                     من دارم راه میرم

من دیگه خیلی بزرگ شدم و خودم به تهنایی دارم راه میرم بدون کمک و بدون اینکه مامان وبابا دستمو بگیرن.هورااااااااااااااااااااااااااااا

 

چهار پنج ماهی میشد که همش دست مامان یا بابا رو می گرفتم و با کمکشون تو خونه راه می رفتم.البته راه رفتن که  هیچی می دویدم و شبا میدیدم که قیافه مامانم اینجوری شدهنمی دونم چرا

 ولی خودش می گفت اگه کیلومتر شمار داشتم مسافت تبریز تا تهران رو نشون میداد.من که منظورشو نمیفهمم شما چی

خلاصه هفته پیش در چهارده و نیم ماهگی تصمیم گرفتم مستقل بشم و در عملیاتی ضربتی شروع کردم به راه رفتن.بابا و مامان هم همش میگن چطور شد که یه شبه پسرمون راه افتاد

آخه دیگه خسته شدم از بس با اونا راه رفتم خب نمی تونستن با سرعت من راه برن حوصلم سر میرفت دیگه

 

براتون بگم از شیطونیهام

هر آهنگ شادی میشنوم  نانای میکنم حسابی دیگه فرقی نداره کجا باشم خونه خیابون رستوران...

صداهارو تقلید میکنم :

صدای کلاغ گاو موتور سیکلت هواپیما پیشی هاپو

بابامو صدا میزنم

مامانمو صدا نمی زنم چون نیازی نیست آخه همیشه پیشمه و چسبیدم بهش

دگمه سی دی پلیر رو صد بار پشت سر هم فشار میدم اونم صد بار روشن و خاموش میشه

با ماشینام بازی می کنم روی زمین میکشمشون و صداشونو در میارم

خیلی علاقه  دارم در ظرفها و شیشه هارو باز کنم(البته زورم نمیرسه)و بعد ببندمشون

خیلی تلاش می کنم لباسامو و کفش و جورابمو خودم بپوشم

وقتی مامانم می خواد شلوار پام کنه پامو بلند می کنم تا کارش آسونتر بشه

تازگیا از حموم بدم اومده آخه آب میریزن رو سرم منم خوشم نمیاد جیغ بنفش می کشم.

گوشی تلفن رو به صورتم می چبسونم و الو می کنم

کتاب خوندن رو همچنان خیلی دوست دارم

 

صندلی ماشینم رو هم خیلی دوست دارم و وقتی توش می شینم دیگه هیچکس رو حتی مامانم رو تحویل نمی گیرم

 

رفته بودیم ماهی بخریم از بوی ماهی همش عق زدم

پارک ائل گلی هم که رفته بودیم از بوی آب استخرش همش عق میزدم آخه این چه بوهاییه

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 0:0  توسط مامان انیس | 
اینم از عکسایی که قولشو داده بودیم:

ْ

عکسای تکی همینا بود بقیه اش با بابا و مامانه که بی حجابه

واما...

براتون بگم از کارهام

یه کار مهمی که تو ماه رمضون یاد گرفتم اسمش نماز خوندنه.تا میگن نماز بخون خم میشم وسرمو میذارم رو زمین.بعضی وقتا هم یه چیز گردی هست که بهش میگن مهر اگه دستم برسه ورش میدارم و سرمو روی اون میذارم نمی دونم این چه کاریه ولی بابام این کارو می کنه

تا صدای هواپیما رو میشنوم دستمو رو هوا می چرخونم و صدای هواپیما در میارم

بعد از خوردن قطره آهن مامانم میگه بریم مسواک بزنیم تا دندونات سیاه نشهمنم زود انگشتمو میبرم تو دهنم و تکون میدم که بگم خودم مسواک زدم ولی مامانم که قبول نمی کنه

راستی من شش تا دندون دارم و حسابی ازشون استفاده می کنم

از صبح که بیدار میشم تا شب به جز ساعتهای خوابمهمش در حال راه رفتنم اگه کیلومتر شمار وصل کنن به پاهام احتمالا برابر با مسافت تبریز و تهران در میاد

وقتی سرم یا دست و پام به جایی می خوره یا به اصطلاح دانگ می شه با دستم نشون میدم تا مامانم بوسش کنه و خوب بشه

خیلی تلاش می کنم تا کفش و جورابم رو پام کنم ولی نمی دونم چرا وقتی میذارمش روی پام و فشار میدم هیچی نمیشه و توی پام نمیرهمامانم چه جوری بلده

کنترل تلویزیون رو برمیدارم و از دور میگیرمش به سمت تلویزیون هیچی نمیشه میرم جلو و میکوبمش به شیشه تلویزیون بازم هیچی نمیشه این بزرگترا چیکار می کنن آخه

جاروی شارژدار رو میکشم به زمین و صداش رو هم خودم با دهنم در میارم آخه اینم مثل بقیه چیزا تو دست من کار نمی کنه

کلا به نظافت خیلی علاقه دارم دستمال یا هرچیز مشابهش از قبیل رومیزی یا لباسهای خودم رو برمیدارم و باهاشون همه جارو تمیز می کنم رو میزا میکشم رو زمین میکشم و...

تی آشپزخونه خیلی چیز خوبیه مخصوصا مال مامان جونم رو خیلی دوست دارم و آشپزخونه اش رو تی می کشم

تو راه رفتن هم کلی پیشرفت کردم و تا حالا سه بار تونستم بدون کمک حدود سه متر راه برم ولی از اونجایی که خیلی شجاع هستمو از اونجایی که مامانم بدون کمک من نمی تونه راه بره دستش رو ول نمی کنم

 

 

واما...

روز پنجشنبه یه نی نی پارتی دیگه داشتیم توی پارک

من وقتی ببینم چشمای مامانم این طوری شدهمی فهمم که اصلا خوابش نمیاد و خیلی دلش می خواد با من بازی کنه منم اصلا نمی خوابمولی وقتی بخواهیم جایی بریم یا کار مهمی داشته باشیم می گیرم می خوابم تا وقتی که حسابی دیرمون بشه.خلاصه روز نی نی پارتی هم اونقدر خوابیدم که وقتی بیدار شدم و رفتیم پارک دیدیم همه دارن میرن

ولی بازم خوب بود آخه هم دوستامو دیدم هم خاله هارو

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 17:22  توسط مامان انیس | 
سلام

من هفته پیش سرما خورده بودم هنوز هم سرفه می کنم و مماغم می خاره به مامان و بابام هم سرایت دادم ولی حال خودم بهتر از اوناس.

 

جهت اطلاع دوستانم که منتظر عسکای تفلدم هستن باید بگم که آقای عکاس مارو سر کار گذاشته ببخشیدهاااا اینطوری حرف می زنم ولی خب عبصانی شدم دیگهآخه یه ماه گذشته هنوز خبری نیست. گفته خودمون تماس میگیریم  معلوم نیست این تماس کی اتفاق خواهد افتاد.

 

خودمون هم عکس گرفتیم ولی بیشترش خانوادگیه.

مامانم و بابام از روزی که رفتیم تفلد دوستم ایمان تصمیم گرفتن که برای من تفلد شلوغ نگیرن و فقط یه تفلد خانوادگی بگیرن   اخه می گفتن تو این تفلد هم ایمان از شلوغی اذیت شد هم مامان و باباش .من نمی دونم چرا

 

خلاصه اینکه روز سه شنبه ۶ مرداد یه کیک برام خریدن و تو خونه مادر(مامان بابا) یه تفلد برام گرفتن که خونواده دختر خاله بابا هم همون روز از تهران اومدن تا تو جشن تفلدم باشن.خیلی خوش گذشت خیلی هم کادو گرفتم.یه بعبعی خوشگل هم گرفتم که بعدا عکسشو میذارم.خیلی دوسش دارم.

 

روز ۷ مرداد هم صبح رفتیم خانه بهداشت من هم که نمی دونستم چه خبره تو اتاق کلی خندیدم و خوشحالی کردم بعد دیدم خانوم بهداشت یه چیزی زد تو بازوم و خیلی دردم گرفت و یه جیغ بنفش کشیدم و گریه کردمدیگه اصلا پیش اون خانوم نمی رم و بهش نمی خندم آخه فکر کنم از من خوشش نمیاد وبه همین خاطر اذیتم می کنه یعنی بابا و مامان متوجه این مسئله نشدن

 

بعد از ظهر هم رفتیم کیکم رو که قبلا مامان و بابا سفارش داده بودن گرفتیم و رفتیم همونجایی که بهش میگن آتلیه و همون آقای عکاس بد قول توش میشینه.منم اصلا از اونجا خوشم نیومد و مثل دفعه قبلی که به یه آتلیه دیگه رفته بودیم همش بداخلاقی کردم و مامان و بابا و باباجون(بابای مامان)کلی تلاش کردن تا منو بخندونن منم لجم گرفته بود و اصلا نخندیدم تا اینکه دایی و زندایی جونم اومدن ومن از دیدن زندایی جونم خیلی خوشحال شدم آخه خیلی دوسش دارم.بعد کلی بهشون خندیدم و ژستهای مختلف گرفتم

بعدشم رفتیم خونه باباجون اینا و یه جشن تفلد دیگه هم اونجا گرفتیمو دوباره کلی کادو ومن بسیار خوش به حالم شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 1:13  توسط مامان انیس | 
این آقا پسر من هر چی بزرگتر میشه شیرین تر میشه اصلا من فکر کنم جنسش از عسل و نبات و هر چیز شیرین و خوشمزه دیگه است.

یه ماهیه که از حالت خوابیده بدون کمک بلند میشه و میشینه

دستش به هر جایی میرسه خودشو میکشه تا بلند بشه

از بین اسباب بازیهاش شیپورشو پیدا می کنه و جلو دهن من میگیره تا براش بزنم یا اینکه خودش فوت می کنه ولی نمی دونه کجارو فوت کنه

از دستمال کاغذی خیلی بدش میاد دستمالارو می کشه بیرون پار پاره می کنه بعدشم عق می زنه

 

راستی پس فردا پسرم یکساله میشه

                        افشین جونم تولدت مبارک

فرشته کوچولوی مامان و بابا ایشالله که همیشه سالم و سلامت و شاد و خندون باشی و هرگز غصه به دلت راه پیدا نکنه

ایشالله همیشه تو زندگیت موفق باشی و به تمام خواسته هات برسی

خدایا شکرت از این نعمت شیرینی که به ما دادی که لحظه های زندگیمون رو شیرین تر و شیرین تر میکنه

خدایا این نعمتت رو برامون حفظ کن و همیشه همراهش باش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 0:57  توسط مامان انیس | 
بای بای که خیلی وقته می کنم

دس دسی می کنم

همه رو ناز می کنم

کلاغ پر می کنم

سر سری می کنم

امروز هم نانای یاد گرفتم.هوراااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 23:6  توسط مامان انیس |