من تقریبا دوماه پیش (مامانم دچار فراموشی شده تاریخ دقیق یادش نیست حالا بعدا میگیم تاریخ دقیقشو) با امیر بابا و باباجون ودائی جون رفتم استخر.جوووووووووووووون
خیلی خوش گذشت اسپید باگی رو هم باخودم برم.اسپید باگی تیوپمه که مامان جون تو تابستون برام خریده بود ولی از اونجایی که هیچ دریایی این نزدیکی ها نیست من تو خونه سوارش میشدم و فرمونشو می گرفتم به انیس مامان هم می گفتم دمش رو بگیر بریم!!
ولی حالا برای اولین بار تو آب سوارش شدم.به نقل از بابا و دایی جون اولش بسیار با ترس و واهمه و با بی میلی وارد استخر شدم ولی طبق معمول همیشه موقع برگشتن به زور منو از آب بیرون آوردن!!!!
هفته بعدیش هم رفتیم و چند تا هم دوست پیدا کردم اعم از بچه و میانسال و مسن!!!
ولی ....
هفته بعدیش هرچی اصرار کردن گفتم نمیرم که نمیرم تا دم درش هم رفتیم ولی من برشون گردوندم!!!!هه هه هه هه هه به من میگن افشین!!!!!حرف مرد یکیه
تا حالا هم دیگه پامو نذاشتم اونجا.چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟الله اعلم!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 17:51  توسط مامان انیس
|
چند وقتیه دوستای نی نی سایتی مامانم زود زود دعوتمون می کنن و من که اولش به سختی میرم و همه اش میگم بریم خونمون موقع برگشتن میگم بمونیم!!!!!!
خلاصه دیروز 14 آبان ماه خونه خاله فاطمه دعوت بودیم.خیلی سرتون رو درد نیارم با ویونا جونم خیلی صمیمی شدیم تا جایی که موقع اومدن به مامانش گفتم خواهش می کنم بده ببریمش!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 19:31  توسط مامان انیس
|
اگه یادتون باشه پارسال با مامانم رفتیم کیش
اونجا تو حیاط هتلمون داشتم با بچه ها بازی می کردم و مامانم ازم فیلم می گرفت.یه پسر کوچولویی رو کاناپه حیاط نشسته بود که من رفتم پیشش و اسمشو پرسیدم. اسمش آرمان بود.چون خیلی کوچیکتر از من بود و از اونجایی که اصلا به بچه های کوچیکتر از خودم علاقه ندارم باهاش بازی نکردم و من و آرمان بیش از دو دقیقه پیش هم نبودیم.ولی بعد از برگشتنمون مرتب فیلمارو نگاه می کردم و آرمان رو میدیدم.بعد از چند ماه مامانم دید که من هر از گاهی دارم با یکی حرف میزنم و پچ پچ میکنم بعد از کلی کندوکاو متوجه شد که اسم این دوست خیالی من آرمانه!!!!!!!!!!!
خیلی کمرنگه ولی خب وجود داره!!!!!
یه بار که خیلی پررنگ شد اینطور بود: رفتیم قنادی من طبق معمول رفتم به سمت شمعها و گفتم می خوام.وقتی جواب نه شنیدم گفتم آرمان می خواد!!!!!
بعد هم بردمش جلو یخچال گفتم از کدوم کیکا می خوای؟
یه دوست دیگه ام که بیچاره سالی یه بار به یادش می افتم اسمش دخترمه مثلا میگم دخترم اینو دیدی؟
تو خیابون گاهی وقتا ماشینارو به آرمان نشون میدم تا حوصله اش سر نره ولی دخترم خیلی مظلومه کاری به چیزی نداره و منم خیلی تحویلش نمیگیرم!!!! (:
+ نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 19:24  توسط مامان انیس
|